امروز یه مسیج به این مزمون به دستم رسید:
قبل از خودکشی پیرهن سفیده رو اتو کن غذا هم آماده کن بزار بعد هر کاری دوست داشتی بکن![]()
ده دقیقه بعد یه مسیج دیگه رسید که:
الان یه پری کنار منه منم آرزو کردم که خانومم ۵۰ سال بزرگتر از خودم باشه
منم فرستادم الهی غیبت کنه من راحت بشم
فوری تماس گرفت و گفت حالا اگه تو رو کرد همسن مامانم چی؟؟
خلاصه کل کل ادامه داشت تا یهو گفت این وبلاگ باید حذف بشه![]()
گفتم نمیشه این وبلاگ منه منم حذفش نمیکنم![]()
میگه اینجا مایه ی آبروریزی خانوادگی شده![]()
خلاصه گذشت تا آمد خونه من داشتم میز رو میچیدم امده میزنه به صورتم میگه تو زنده ای یا روحی .
من منتظر بودم میام ببینم از سقف آویز شدی![]()
![]()
گفتم به همین خیال بااااااااااااااااش![]()
من جونمو دوست دارم اسم خودکشی هم آوردم جو گیر شدم
آخه دیروز رفتیم سر خاک بچه های خواهر شوهرم یه پسره خودکشی کرده بود همون جا داشتن دفنش میکردند دیشب جو گیر شده بودم اینو گفتم![]()
ظهر کلی با هم حرف زدیم ولی خیلی تفره طفره رفت منم بی خیال شدم ![]()
از امشب مهمون دارم .
مهمونداری سخت نیست بهم خوش میگذره ولی نت نمیتونم بیام.
البته نمیدونم شاید هم آمدم.
دو سه روز مسعود پسر خواهر شوهرم امد شیراز.
این سری هم رفته سه تا دختر رو دیده.
از یکیشون خوشش آمده و ظاهرا همه چی جوره.
حالا ببینیم کار به کجا میرسه و آخرش ما عروسی میریم یا نه؟؟؟![]()
فکر میکردم مهمون میاد تنوع میشه با این که از روزی که آمدن خونه ما نیومدن و ما همش مهمونی هستیم ولی بد جور حالم گرفته .
وقتی با محبوبه(دختر خواهرشوهرم) صحبت میکنم میگه مقصر خودتی شاید بخاطر رفتار خودت دایی این جوری شده .
آره راست میگه.
از روزی که عقد کردیم سعی کردم بشم همونی که اون دوست داره و شدم.
گفت اینجابریم گفتم هرچی تو میگی.
گفت تنها بیرون نرو.گفتم هرچی تو بگی.
گفت خوشم نمیاد با دوستات باشی گفتم هرچی تو بگی.
گفت ماست سیاهه گفتم اره راست میگی سیاهه.
گفتم منم وجود دارم منم ببین.گفت اره میبینمت ولی اون کنار باش.
گفتم از غرور بدم میاد بخاطر من بزار کنار.گفت من همینم![]()
![]()
![]()
خدایا خودت میدونی که امشب با تو هم قهر کردم دیگه دنیات رو نمیخوام.
صبح وقتی دیدم اون پسره خودکشی کرده و خودشو از دنیای تو نجات داده بهش حسودی کردم چون من عرضه ی همون کار رو هم ندارم.![]()
يك زوج در اوايل ۶۰ سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم. پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM۲ در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت : خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري ۳۰ سال جوانتر از خودم داشته باشم.خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و……… اجي مجي لا ترجي و آقا ۹۲ ساله شد!
پیام اخلاقی داستان
مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن، ولي پريها……………. مونث هستند !!!!!!!!
اینو خوندم خوشم آمد
زنده باشی پری جونم فقط همینجوری میشه حال اقایون رو گرفت![]()
![]()



